پیوند ها

قسمتی از متن :
1
هميشگي هميشه ها
هميشه
عصر
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه كاج
نيكي جسماني درخت به جا ماند
عفت اشراق روي شانه من ريخت
حرف بزن، اي زن شبانه موعود!
زير همين شاخه هاي عاطفي باد
كودكيم را به دست من بسپار
در وسط اين هميشه هاي سياه
حرف بزن، خواهر تكامل خوشرنگ!
خون مرا پر كن از ملايمت هوش
نبض مرا روي زبري نفس عشق
فاش كن
روي زمينهاي محض
راه برو تا صفاي باغ اساطير
در لبه فرصت تلالو انگور
حرف بزن، حوري تكلم بدوي!
حرف مرا در مصب دور عبارت
صاف كن
2
در همه ماسه هاي شور كسالت
حنجره آب را رواج بده
بعد ديشب شيرين پلك را
روي چمنهاي بي تموج ادراك
پهن كن
شعر «هميشه» سپهري، قصه غربت مرد است كه در تنهايي حيات به فرياد آمده است و در برهوت وجود، زن، آن حوري تكلم بدمي را جستجو مي كند تا به همراهي او در سمفوني جاودانه آفرينش سرود عشق را در «هميشگي هميشه ها» زمزمه كند.
... جاري زمان، مثل هميشه، در بستري از رنگها مي خراميد...
هنوز در تاريكي بي آغاز و پايان ازل، «دري در روشنايي نروييده بود»، سكوت سياهي در رگ هستي مي تپيد.
كسي كه تنها كس بود، زمانهاي زمان، «كنار مشت خاك»، در دوردست خويش، اوج خود را گم كرده بود.
از لحظه بعد مي ترسيد، به «تبسم پوشيده گياهي» بر گوشه لبهايي شبيه بود كه بوي ترانه اي گمشده مي دادند، در دهليزهاي وجودش انتظاري سرگردان موج مي خورد، دستهايش پر از بيهودگي جست و جو بود، احساس مي كرد خوابي را ميان علفها گم كرده است، انگشتانش به سوي هيچ مي لغزيدند.
***
شبي از شبهاي دراز زير بارش يك راز، كمي آن سوتر از اين پرچين نياز، نازِ پيچك غزل او را پيچيد.
كلمه شد، كلمه رعدي در خلوت سراي هستي،
دانلود,مقاله,شعر,«هميشه»,سپهري,8,ص,دانلود
تصاویری از چند صفحه نخست فایل :

توجه فرمایید بدلیل تهیه ی تصویر با نرم افزار های خارجی متن نمایش داده شده در تصاویر ممکن است دارای اشکالاتی در نمایش برخی حروف باشد که در فایل اصلی بدون مشکل است