دانلود مقاله مولانا4 

23 ‏متن شماره 2 ‏فروشگاه فایل,همکاری,فروش,فایل,فایل کار,فروشگاه,خرید,دانود,همکاری در فروشهمکاری در فروش - فایل - فروشگاه فایل - فایل کار - مشارکت در فروش فایل - خرید - دانلود - مقاله - تحقیق

http://kia-ir.ir

اشتراک در خبرنامه

جهت عضویت در خبرنامه لطفا ایمیل خود را ثبت نمائید

Captcha

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 1572
  • بازدید دیروز : 1715
  • بازدید کل : 5812401

پیوند ها

دانلود مقاله مولانا4


دانلود مقاله مولانا4

برای شما بازدید کننده محترم این مقاله کامل را تهیه کرده ایم.

مولانا4

قسمتی از متن :

 

 

 

 

‏نظم

‏فردوسي

‏سنائي

‏مولانا

‏سعدي

‏حافظ

‏صائب

‏بيدل

‏ناصرخسرو

‏نثر

‏ناصرخسرو

‏بيهقي

‏انصاري

‏طوسي

 

 

 

 

‏مولانا، منظومه شمسي عشق

‏احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله مي‏فرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله مي‏گفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر مي‏شد.»

‏سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه مي‏توانست عافيت نشين سايه‏سار غفلت باشد.

‏مولانا، جان فرشته‏واري بود كه قفس تن را شكسته مي‏خواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه مي‏توانست زنده باشد، بي‏يار و بي‏ياد يار؛ كه تمام زندگي‏اش جلوه‏اي از او بود.

‏مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏هاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت.

‏زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود.

‏جلال‏الدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفته‏اند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد.

‏جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار مي‏رفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود.

‏نمونه اثر

‏روز و شب را همچو خود مجنون كنم

‏در هوايت بي‏قرارم روز و شب

‏سر ز پايت برندارم روز و شب

‏روز و شب را همچو خو مجنون كنم

‏روز و شب را كي گذارم روز و شب؟

‏جان و دل از عاشقان مي‏خواستند

‏جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

‏تا نيابم آن چه در مغز منست

‏يك زماني سر نخارم روز و شب

‏تا كه عشقت مطربي آغاز كرد

‏گاه چنگم گه تارم روز و شب

‏مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود

‏تا به گردون زير و زارم روز و شب

‏ساقيي كردي بشر را چل صبوح

‏ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

‏اي مهار عاشقان در دست تو

‏در ميان اي قطارم روز و شب

‏مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر

‏همچو اشتر زير بارم روز و شب

‏تا بنگشايي به قندت روزه‏ام

‏تا قيامت روزه دارم روز و شب

‏چون ز خوان فضل روزه بشكنم

‏عيد باشد روزگارم روز و شب

‏جان روز و جان شب اي جان تو

‏انتظارم، انتظارم روز و شب

‏تا به سالي نيستم موقوف عيد

 

‏علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار مي‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگي‏اش همچون ديگران و در سايه مي‏گذشت.

‏او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار مي‏داد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقه‏وار...

‏در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكه‏اي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش مي‏آمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك مي‏جستند.

‏او همه را مي‏نواخت و دلداري مي‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقه‏اي در صاعقه‏اي، بي‏هيچ سخن.

‏مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند.

‏در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد.

‏مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريده‏اي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوباره‏اي را بازيافته بود:

‏مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم

‏دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

‏گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي

‏رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم

‏گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي

‏جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم

‏با مه تو عيدوارم روز و شب

‏ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل

‏روز و شب را مي‏شمارم روز و شب

‏بس كه كشت مهر جانم تشنه است

‏ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

 

 


 

تصاویری از چند صفحه نخست فایل :

 

توجه فرمایید بدلیل تهیه ی تصویر با نرم افزار های خارجی متن نمایش داده شده در تصاویر ممکن است دارای اشکالاتی در نمایش برخی حروف باشد که در فایل اصلی بدون مشکل است

  انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۹۷               تعداد بازدید : 265

فروشگاه فایل,همکاری,فروش,فایل,فایل کار,فروشگاه,خرید,دانود,همکاری در فروشهمکاری در فروش - فایل - فروشگاه فایل - فایل کار - مشارکت در فروش فایل - خرید - دانلود - مقاله - تحقیق

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما